نوشتههای برچسبخورده با ‘یادها’
یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها…
بعد از 5 سال دیروز دوباره پا به خونه ای گذاشتم که پر بود از خاطره های ریز و درشت کودکی و رنگارنگی که همگی برام حکم یه گنجینه ی با ارزش رو داشت خونه ای که دیگه هیچ صدایی توش نبود و پر بود از سکوت سکوت سکوت… و دیگر هیچ .تنها چیزی که مونده درخت تاکی بود که از گذشته ها هنوز تقلا ی موندن داشت و حالا تن نحیفشو جوری قوس داده بود که از دور هر رهگذری اونو از تویه کوچه میدید انگار هنوز صدای اون تو گوشمه صدای اون کسی که می گفت پاشو وقت نمازه…

